چپ و راست*

بسم الله.

بعد از اونهمه نبودن و ننوشتن، سخته دوباره نوشتن....

چند ماه میشه که بچه های مدرسه رو پیدا کرده ام. یعنی همه هم رو پیدا کردیم.هر چند تلگرامی، ولی محبت مجازی و غیر مجازی نمیفهمه.کدوم دیوار و جاده میتونه راه انتقال عشق و بگیره؟ افشین که به مازوچ میگفت :"تو surviver ای" دیدم راست میگه. مازوچ خوب دووم اورده. دیدم منم به نوعی، کم سگ جون نبوده ام. بیشتر که فک میکنم، میبینم راضی ام از خودم. امروز برگشتم دوباره وبلاگم. یک مقداری کامنت ها رو خوندم.انرژی گرفتم.یک مقداری از حرفهای آدمهای اضافی رو حذف کردم:

اون سوسول ها، خاله زنک ها، تو گوش هم پچ پچ کن ها، قهوه ای پوشها، کت خاکستری ها، کت و شلوار سبزها، عینک پنسی ها، چاق ها، بی وجود ها، زیر آبی روها، خیلی خوب ها، بچه مثبت ها، دستمال بدست ها، دنبال پست ها، باتری دزدها، بد بده ها، کینه ای ها.... همه هررری...

اون قدیمی ها، چشمک زن ها، مشکی پوش ها، دیزلی ها، بی اشکل ها، ریش بلندها، لاغرماغرها، کثیف مثیف ها، زیر پل ای ها، همون روراستها، کیبوردبازها، پلیرها، بهاری ها، حسینی ها، تک بانده ها، کاست خورها، با مرام ها.....اونها فداشونم هستم.

......................................................................

دیدم یه پستی بوده واسه سه سال پیش. بقول علی.ش احتمالا امام حسین نظر داشته که از بین اونهمه پست، یه راست با این یکی چشم تو چشم شدم. واسه آخرای آبان سه سال پیش بوده. احتمالا حدود عاشورا.... . پس همون پست و عینا میذارم. اسمش سازش بوده:

تو کوری نمی بینی

چقدر سنگینه این بار 

یه روزی کم میارم 

میگم خدا نگهدار....

....................................

دلم هوایی شده

دلم چای گرم و بخاری نفتی میخواهد

دلم پوتین و شلوار مخمل قهوه ای و اورکت سبز امریکایی میخواهد

دلم چفیهء مشکی متبرک میخواهد

دلم عطر نرگس میخواهد

دلم هوایی که تو در آن نفس کشیده ای میخواهد

دلم "دوستت دارم" بی رنگ و ریا میخواهد

دلم باران ملایم در هوای بی سوز میخواهد

دلم "بده" بی "بستان" میخواهد

دلم "سعدیه" میخواهد.

دلم یک چاپ خوب از نهج البلاغه میخواهد.

دلم "عقل سالم در بدن سالم است" میخواهد.

دلم دستخط مامان میخواهد، روی دفتر مشق اول دبستان که " من علمنی حرفا" فقد صیرنی عبدا"

دل هوای خودش را کرده، خودش را میخواهد.

............................

به لب آب روان کشتهء لب تشنه که دیده؟!... 

(تو مداحی آقای فخری شنیدم. نمیدونم شاعرش کیه)

.............................................................................................

* چپ و راست: شیوه کتک زدن پیام:  توسط کاپیتان.  که سیلی بسیار آهنگین با کمک دودست و با شدتی تنظیم شده نواخته میشد.

التماس دعا.

یاحق.

 

بلاگفا

سلام

حتما" میدونید که سایت بلاگفا چند ماهی بود که پکیده بود و قابل دسترسی نبود. من که کلا" گفتم همهء نوشته هام پرید. خوشبختانه نوشته ها برگشت اکثرش.از بهمن ماه نوشته هام پرید. و از اون بدتر، نظرهای شما بود که اکثرشون پریده و من به شدت ناراحتم.

شرکنده که نبودم. دلیلش اول همین بلاگفا و دوم تنبلی خودم بود.

بیایین اینجا....

حق.

پیرزنی 34 ساله

چند روز پیش روز تولدم بود. یعنی دقیقا" 4 روز پیش. هر سال سعی میکردم روز تولدم بنویسم.البته در اکثر مواقع، بدون نیاز به سعی، خودِ نوشته میومد و منم مینوشتم. اینبار اما نمیتونستم بنویسم....

یک نوار کاست زرد رنگ بود. زردِ خردلی با رَدهای مشکی.مصاحبهء ایرج گرگین بود با فروغ فرخزاد. اولین بار که نوار رو گوش دادم، اونقدر صدای خش دار و نسبتا" بَم ِ فروغ به دلم نشست و اونقدر با تمام وجود شعر خودش رو میخوندکه هیچوقت تا آخر عمرم اونو فراموش نمیکنم. چقدر سنگین بود شنیدن خش خش نوار کاست و شعرخوانی فروغ:

دلم گرفته است.دلم گرفته است.                                                                                              به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم                                                     چراغ های رابطه تاریکند                                                                                                             چراغهای رابطه تاریکند                                                                                                       کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد                                                                                     کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد                                                                           پرواز را به خاطر بسپار                                                                                                            پرواز را به خاطر بسپار.....

 

هوالطیف....

بی بی سرور

بهار برای من کمی دیر شروع شد.از ششم  فروردین .

 قبل از عید خیلی منتظر بودم. منتظر اینکه یک برف مشتی بیاد که سرما رو با تمام وجود حس کنم . اونقدر سرد که نتونم جم بخورم. از اون برف ها که وقتی داره آب میشه، موقع راه رفتن آب از درز و دورز ِ کفشت بزنه به پات و نوک انگشتای پا یخ بزنه. اونقدر گند که زمین و زمون فحش بدم. بعدش با آب شدن برف ها، کم کم هوای آخر اسفند بیاد و اونقدر ذوق و شوق با خودش بیاره که نتونی تو خونه بمونی و به همهمهء مردم تو کوچه و خیابون بپیوندی... ولی هیچکدون از این اتفاقا نیفتاد. علیرغم خرید سمنو و ماهی. علیرغم اینکه به امید بهار، از دیماه سنیل و لاله کاشتم و هر دوشون زود در اومدن و مجبور شدم دوباره برم و بخرم ولی هیچکدوم دردی دوا نکرد. حتی لحظهء تحویل سال، جلوی حرم آقا تو خیابون تهرون، هیچکدوم حال و هوای منو بهاری نکرد....

عید رفتیم شمال. ساری. فرح آباد.هوا سرد و ابری بود. اونجا هم بهار نبود. یعنی اون بهاری که من میخواستم نبود. ابر و سرما ذوق و شوقِ لب ساحل رفتن رو هم از ما گرفته بود...  تا روز سوم. از سرِصبح آفتاب زده بود. هوا عالی بود و رفتیم لب ساحل.ماسه ها و رنگ و بوی هوا همونی بود که میخواستم.  یک ماهیگیر داشت از افق نزدیک میشد. جلوتر که اومد دیدم یک پسرِ جوونه. از این لباس ضد آب سَرهمی ها تنش بود. رو یک تیوپ خیلی بزرگ که طناب پیچش کرده بود نشسته بود. یک کیسه بزرگ ماهی گرفته بود. ماهی سفید. ماهی هاش هنوز زنده بودن و دَهَنک میزدن. بهاری ترین اتفاق ممکن! با خودم گفتم که دیگه شاید تا آخر عمرم نتونم ماهی سفید به این تازه ای بخورم. 2 تا ماهی ازش خریدم. ماهی ها رو تو دستم گرفتم و راه افتادم. پسره بهم گفت که ماهی رو اینطوری نگیر. بهم نشون دادچکار باید بکنم. باید انگشتمو از تو آبشش رد میکردم و از دهن ماهی میگرفتم. انگار که انگشتم قلاب بود. اون ماهی بزرگتره، دهنش رو فشار میداد به انگشتم! زنده ترین ماهی ممکن!...ماهی سفیدها، تبدیل به ماهی شکم پر شدند....

بهاری که دیر شروع بشه، باعث میشه تعطیلات زود تموم بشن. اینکه سیزدهم  افتاده بود به پنجشنبه، و جمعه چهاردهم بود، باعث شده بود که دلگیریِ آخرین روز تعطیلات کمتر  احساس بشه. بارونهای روزهای اخیر، هوا رو بالاخره بهاری کرد.الان که به یک ماه گذشته فکر میکنم، میبینم نه تنها بد نبوده،خیلی هم خوب بوده. اومدن نیما تا مهمونی و بعدش هم چهارشنبه سوری، بهترین اتفاقهایی بودند که میتونستن سال قدیم رو به جدید وصل کنند... دارم بهار رو حس میکنم. قند تو دلم آب میشه. یک استرسِ توءام با خوشحالی ته دلم داره به امسال امیدوارم میکنه....

................................................................

امروز، یکی از بچه ها با خودش باقلوا آورده بود. باقلوا مغزی ِ یزدی. یادمه "بی بی سرور" باقلوای خیلی خوبی درست میکرد. از میونِ باقلواهای نارگیلی، زعفرونی،گردویی و بادومی، انتخابِ من باقلوای بادومیه. دوسش دارم. مثل بهار میمونه....

حق.

............................................................

پس نوشت : دیروز 34 ساله شدم. به همین سادگی. به همین پیری....

Catastrophe   (کَتَسروفی)

1- قضیه مال خیلی وقت پیشه. فک کنم حدود25 سال پیش. خواستگاری دختر عمه ام بود. قرار بود خونوادهء خواستگار بیان خونه ما و دختر عمه رو ببینن. اونوقت ها خونهء ما یه جورایی مقرر گردهمایی فامیل بود. عمه اینها و خاله اینها هر از گاهی خونه ما جمع میشدن. اونروز هم همون اتفاق افتاد. خاله جان که نقش رابط رو بازی میکرد و دختر رو پسر رو بهم معرفی کرده بود؛ بابام در نقش دایی بزرگ عروس(اصلا" داییِ دیگه ای در کار نیست!)و  عمه اینها هم که خونواده عروس محسوب میشدن. فقط یک مشکلی این وسط بود. چند تا بچهء غیر قابل کنترل. من و محمد و تکتم و سارا. مامان در نقش لیدر این مراسم خواستگاری، خیلی نگران آفت کاری و تخسی ما ها بود. همه ما تو رده سنی حدود 9 سال بودیم و مامان داشت بهمون یاد میداد که اگه مهمون اومد و زهره(عروس) داشت پذیرایی میکرد، هر کدوم از ما چه کاری باید انجام بدیم. مثلا" اینکه موقع نباید میوه برداریم و اگه شیرینی تعارف کرد، باید بگیم: ممنون. صَرف شد!... .قسمت تراژیک داستان، اونجاش بود که این جمله بندی و مدل ارائهء ادب برای ما زیادی سخت بود؛ اونهم به چند دلیل. اول اینکه کلا" برای همه مون، نخوردن و رَد کردن تعارف، اونهم شیرینی، کار خیلی سختی بود. دوم اینکه هر لحظه ممکن بود یک سوتی بدیم تو مایه های "مامانم گفته نخورم" یا " اگه بردارم، مامانم دعوام میکنه". یا بدتر مثلا:"نُمُخوام" یا "نُمُخورُوم"!. بهر حال و هر ترتیبی بود، خواستگارا اومدن و رفتن.  ما رو از خونه انداختن بیرون که بریم تو حیاط بازی کنیم. یادمه مامان و عمه هر از گاهی میرفتن تو اتاقی که عروس و داماد داشتن با هم صحبت میکردن و هِی به دختر عمه ام اشاره میکردن که چادرشو بکشه جلو یا اینکه یک کم بِره عقب تر و زیاد نزدیک خواستگار نشینه . مطمئن نیستن که خواستگار، همین شوهر فعلیِ دختر عمه است یا نه؟! ممکن بود به ما اعتماد بشه و ما موقع پذیرایی بگیم : "ممنون صرف شد"  با اینکه به نفسمون غلبه نکنیم و شیرینی  و میوه برداریم و تو بدترین حالت بهمون بگن:"تخس" یا "پررو".که خیلی هم خوب بود. حداقل بهتر از فرار و مواجهه با مهمون بود. شاید شجاعت ما همون موقع از بین رفت. شاید اعتماد به نفس ما همون موقع از بین رفت.... چیزی رو که ازش مطمئنم، اینه که همین جملهء "ممنون.صرف شد." زندگی ما رو عوض کرد...

2- یک روز صبح که از روستای شوکت آباد میومدم،یکی از چندش آورترین اتفاقهای زندگیم رو تجربه کردم. روستای شوکت آباد، یک طویله ای بود نزدیکِ طویلهء دانشگاه بیرجند. از اونجا که دانشگاه خارج شهر و روبروی همین روستا ساخته شده بود، یک تعدادی از دانشجوها تو روستا خونه اجاره کرده بودن که هم ارزون باشه و هم نزدیک به دانشگاه. "حاجی" و "عظیم خان" اونجا خونه داشتن. من تو شهر یک سوئیت کوچیک داشتم و تنها بودم و خیلی میرفتم پیش بچه ها. اونروز صبح داشتم ازخونه حاجی میرفتم دانشگاه که تو راه، یک گربه با 5-6 تا توله گربه دیدم. معلوم بود چند روزه اند. خیلی خوشگل بودن و منم داشتم باهاشون بازی میکردم... یک خونواده با ماشین باربنددار واستاده بودن و داشتن چایی میخوردن. یکی دوتا زن و مرد و چند تا بچه. پوستشون خیلی تیره بود. یا بیرجندی بودن و یا زاهدانی. بچه هاشون داشتن برای خودشون میچرخیدن تو "درختستان"ِ روستا. همونجایی که من داشتم با بچه گربه ها ور میرفتم!. یکی از بچه هاشون اومد نزدیک یکی از بچه گربه ها. یک چوب دستش بود.یکم گربه هه رو سیخ کرد. بعدش با پاش زد تو سر بچه گربه هه و سرش رو ترکوند!.مغز گربه زد بیرون و همونجا یک کم دست و پا زد و مرد.خیلی سریع اتفاق افتاد. خُشکم زده بود. دوست داشتم پسره رو بکشم. ولی اگه بهش نزدیک میشدم، باباش چوب تو... میکرد. تنها کاری که از دستم برمیومد، این بود که به بچه هه فحش خواهر مادر بدم. یه مقدار مناسبی خواهر مادرشو آباد کردم. پسره در همون حالتِ خوشحال و شادان رفت. همه چیز و از جمله من رو به اونجاش حساب کرد و رفت. به همین راحتی. "پایِ پسرِ زاهدانی"، زندگی ما رو عوض کرد...

دو رویِ سکهء بچه ها خیلی نزدیکه بهم. فاصلهء گُه بودن و خوب بودن بچه خیلی کمه. بدیش اینکه که آخر امر، همه مون به یک اندازه گُه میشیم....

حق.

 

افولِ حاج مهدی

هرکسی تو یه سنی، تو قلهء اوج سیرمیکنه.این قلهء اوج میتونه اوجِ خوبی، اوج سرحالی، اوج خوش تیپی و خوشگلی، اوج خوش فکری یا اوج لش بودن باشه. مسلما" قبل از اوج، همه در حال رشد اند و بعد از اوج، افول  هر کسی شروع میشه.این افول به دنبال خودش تبعاتی داره. افسردگی، بی هدفی و خالی شدن روحی و جسمی...

فک کنم بدونم افول "حاج مهدی" کی شروع شد. خونهء ما و خونهء خالم اینها نزدیک هم بود. هر دو طرفهای چهارراه لشکر و "فلکه" عدل خمینی زندگی میکردیم. حاج مهدی، ارتشی بود. یک ورزشکار ارتشی. حاج مهدی بعضی وقتها از سر کار، با همون لباس ارتشی میومد خونه ما و اگه خاله جان چیزی لازم داشت،واسه اش میبرد. ولی اون روز، یه جور دیگه اومد خونه ما. خسته و درمونده. میگفت: "کُنده ام رو کشیدن". دقیقا" نمیدونستم معنی اش چیه، 5-6 سال بیشتر نداشتم، ولی فهمیدم که تو کُشتی اینطوری شده. میگفت حریفش خیلی جوون بوده...

کُنده کشی: یک فنی تو کشتی هست، از فن های مشترک بین کشتی فرنگی و کشتی آزاد،که هم تو حمله و هم تو دفاع ازش استفاده میشه. طرف میتونه یک دستشو از زیر و یکی رو از روی بدن حریف و بین پاهاش ببره و دستهاش رو بهم قفل کنه ویا اینکه مچ پای  مخالف حریف و بگیره و با فشار بدن یا پا، کل بدن یارو رو بچرخونه و حریف رو ببره رو پُل. تو همین حرکت که سرعت و انرژی زیادی میخواد، خواهر مادر حریف میاد جلو چشمش و در یک حرکت میوفته اونور. و چون یارو باید مقاومت کنه که پشتش به زمین نخوره، عملا" دهنش سرویس میشه....

احتمالا" حاج مهدی، همون روز کلی بهش فشار اومده، فشار به گردن و کمر و پا. عملا" انرژی آدم تموم میشه. آره، از همون حرف زدن و راه رفتنش معلوم بود چه همه انرژی از دست داده.احتمالا" این انرژی گذاشتن از تمام وجود،فقط بخاطر بردن تو یک مسابقه نبوده. شاید بخاطر این بوده که میخواسته به خودش ثابت کنه که هنوز افولش شروع نشده....

قسمت ناراحت کنندهء داستان، اینه که افول هر کسی، دست خودش نیست. برای همین ممکنه برای یکی تو 40 سالگی شروع بشه، برای یکی تو 50 سالگی یا یکی تو 30 سالگی. برای بعضی ها هم زودتر. مثلا" من فکر میکنم افولم از 19 سالگی شروع شده. از اونموقع تا حالا، نه پیشرفت فیزیکی/روجی/عقلی/معنوی داشتم، و نه حس کردم که رو به پیشرفت ممکنه باشم. حس میکنم همه جوره در سقوط ام. بدتر اینه که اصلا" نمیدونم باید چطور باهاش کنار بیام. شاید برای همینه که همه اش تو گذشته زندگی میکنم... .

............................................

قرار بوده برای شب چله بنویسم. نشد تا الان. خداکنه زودتر بهار بیاد....

حق.

حکایت میجو ، بادینلو ، حکم حکومتی و پای پرانتزی

1-وقتی تو اون شرکت با رضا همکار بودیم، همون موقع ها که کارگاه تو تربت جام بود، تو زمستون و تو هوای سرد، یک برنامهء غذایی تقریبا" ثابت داشتم. صبح میرفتم جیگر میخوردم.(تا حالا صبحونه جیگر خوردین؟! عالیه!) و ظهر رو یه طوری رد میکردیم و شب برنامه "قُروط" داشتیم.به قول تهرونی ها : "کال جوش یا کله جوش". به قول شمال خراسانی ها: "قُروطی"؛ به قول جنوب خراسانی ها : قُروط  و به قول ما مشهدی ها: اِشکِنه کشک... . "مشیّت" از ولایتش کشک  آورده بود.از اون کشک بیرجندی سیاها. به همراه کشک ساب...منم کشکم رو میسابیدم!....

2-خانم منشی، اومد و از یکی از بچه ها پرسید : من شوهرم کار پیمانکاری برداشته. میگفت یکی رو گذاشته تو کارگاه که کارا رو انجام بده.کارگره هم تو ساختمون زده دستشو نفله کرده. میپرسید: "شوهرم براش مشکلی پیش نمیاد؟ براش دردسر نمیشه؟". پسره هم خیلی خونسرد گفت: اگه صاحب کار بیمه نکرده باشه و اگه دست یارو قطع شده باشه، بدبخت میشین!... خنده ام گرفت. اصلا" من تو همهء لحظه های جدی و لحظه هایی که باید تریپ ناراحتی و همدردی بردارم، خنده ام میگیره.برای من، عکس العمل های بقیه نسبت به یک اتفاق، از خود اتفاق مهمتر میشه. نمیتونم خودمو کنترل کنم. یادِ وقتی افتادم که تو همون شرکته بودیم با رضا. رئیسمون "بادینلو" بود.بادینلو مردی برای تمام فصول. خنده دارترین مدیری که تو عمرم دیدم. اصلا" مدیر نبود. یا پای اینترنت بود، یا ور رفتن با دخترا.یک صدای نازک دخترونه مانند داشت که با هیکل کنده اش،یک تناقض ذاتی بوجود میاورد. رضا ادای حرکات  و انگلیسی حرف زدنِ یارو رو درمیاورد و میخندیدیم. یه روز یه بدبختی اومد اونجا استخدام شد. همون ساعت اولِ استخدامش، پِرِس افتاد رو پای یارو و پاش لِه شد. داشت میمرد. بادینلو برای اینکه مسوولیتی براش نداشته باشه، گفت : یارو رو ببرید بذارید سر خیابون، به کسی نگید اینجا کار میکرده. من و رضا مُردیم از خنده. زنگ زدیم آمبولانس اومد...

3- باهاش صحبت میکردم. حرف دختر خوشگل و زشت شد.دخترهای شهرهای مختلف. هر کدوم معیارهای خودمون رو برای آدم خوشگل و خوش هیکل میگفتیم. میگفتیم و میخندیدیم. هر کدوم تز میدادیم. مثلا" من میگفتم دختر بجنورد خوشگله. میگفتم اگه دختر بجنورد، چشمِ دخترِ شیراز و داشته باشه و موی دختر ترک، با لهجهء تهران، یک پکیج خیلی خوبه. اونم بعد از کلی ایده و تِز، گفت که دختر باید پاهاش پرانتزی باشه! من دیگه کم آوردم... .

4-اینها رو گفتم که بگم تو بجنورد یک غذایی داریم به اسم "میجو".(این اسم از کجا اومده رو نمیدونم دیگه!). بعضی ها  بهش میگن "اشکنه عدس". اگه اهل غذاهای خسته و سنتی  هستید. اگه اهل "ترید" کردنِ نون خشک سبزواری هستید، کلا" اگه اهلش هستید، بسم اله:

مواد اولیه: تقریبا" همون مواد اشکنه کشک. مواد رو هر چقدر که ریختین به سلیقه شماست. ولی نرمال برای 3 نفر :

-پیاز 2 تا متوسط

-سیب زمینی یکی بزرگ

-ادویه :نمک و فلفل و زردچوبه. من یکم فلفل قرمز هم میریزم.

-سبزی معطر : مقداری. من مرزه رو دویت دارم. نعنا یک کم. زیاد نریزید که تلخ نشه. سبزی دیگه هم هر چی خودتون حال میکنید. "چهار زیره" هم خوبه.

-تخم مرغ: 2 تا(برای هر دونفر یک تخم مرغ کافیه)

-روغن یا کره.(اگه روغن زرد یا همون روغن حیوانی گوسفندی باشه که عشق است.)

-عدس: همونقدر که برای یک نفر یا یک کم بیشتر عدسی درست میکنید. یک مشت عدس تقریبا".

-مدت پخت: 45 دقیقه.

طرز تهیه : اول عدس ها رو جدا بذارید بپزه. گشادی نکنید، چک کنید سنگ ریزه نداشته باشه. تو یک قابلمه کوچیک دیگه، پیاز داغ درست کنید. زرد چوبه رو همون اول نریزید جان مادرتون. نمک بریزید که آب پیاز رو بکشه. فلفل رو بریزید. یک دونه از این فلفل ساب چرخوندنی ها بگیرید تا تازه تازه فلفل رو بسابید. عطرش قابل قیاس نیست. زرد چوبه رو بریزید. حتما" تفت بخوره. بعدش سبزی معطر رو اضافه کنید و بعدش آب اضافه کنید. زیاد نه. سیب زمینی رو تیکه های ریز کنید. هم نشاسته اش در میاد و به غذا قوام میده، هم زودتر پخته میشه. بذارید بپزه فعلا".

اون عدس ها رو که پخته و آبش کم شده رو باید له کنید. یا با گوشت کوب برقی. یا بریزید تو میکسر. یا مثل ما با گوشت کوب، یا مثل دانشجوها با تهِ شیشه نوشابه. نمیدونم. فقط له کنید. بعدش این عدسها رو بریزید تو همون قابلمه کوچیکه. وقتی مخلوط شو و پخت، چند دقیقه قبل از برداشتن، تخم مرغ رو بشکنید داخلش و هم بزنید. 2-3 دقیقه دیگه غذا حاضره.

چند نکته:

یک-مامان میگه در اصل باید کنار این غذا "قرمه" باشه. یعنی بذاری تنگ هم و بخوری. ولی با توجه به بی پولی ما(همون اقتصاد مقاومتی)، قضیه قرمه کنسله. اگه دارید و میتونید که قرمه هم درست کنید.

دو-من دوست دارم با این غذا، سبزی خوردن و پیاز بخورم. بعدش هم نوشابه سیاه بخورم و بعدش هم انار یا "نارنگی گرمانتین" بخورم. شما رو نمیدونم...

سه- من این غذا رو با نون سنگک یا نون خشک تنوری دوست دارم فقط. ضمنا" تنها نون ای که تو ایران و تو نانوایی ها پخت میشه و آرد کامل(سبوس دار)  داره، فقط و فقط نون سنگکه. نون بربری، بهیچ وجه سبوس نداره. حالا خود دانید.

توضیحیه: لعنت خدا بر پدر و مادر کسی که تخته گوشت پلاستیکی رو وارد بازار کرد. تخته باید چوبی باشه. من از دید کاربری میگم. ولی جهت اطلاع ، اینکه تختهء چوبی جلوی رشد باکتری هایی که توی درز مرزاش رفتن رو میگیره، ولی تخته پلاستیکی نه. حالا خود دانید...

..............................................................

اگه قرمه هم درست کردید و خیلی هم اصرار کردید ، دیگه دعوتتون رو رد نمیکنم....

.............................................................

حق.

 

سوتین ِ شیردهی

1-دوباره امسال محرم، تو شبهای غریب تاسوعا و عاشورا، مثل این 2 -3 سال گذشته، میخواستم یک پست بنویسم به اسم "5سی سی" و پتهء خودمو بریزم رو آب، ولی باز بر اون نفسم غلبه کردم و ننوشتم. دوباره حال و هوای اون شب و روزا منو با خودش همراه کرد و نوشتن رو بیخیال شدم. در عوض با خودم گفتم که یه چیزایی رو که این چند روز تو سرم بوده رو براتون تعریف کنم.

2- چند وقتیه، وقتی با رفقا صحبت میکنم، میبینم که اونها هم حس هایی دارن شبیهِ من. حسی عجیب که هر کدوممون براش یه دلیلی میاوردیم ولی به اجماع و نتیجهء خاصی براش نرسیدیم. بذارین قضیه رو در مورد خودم توضیح بدم. فقط قبلش بعنوان توضیحیه بگم که این افکار و احساسات فقط متعلق به منه و بر من پوشیده نیست که شما و خواهر مادرتون از هرگونه بدی و اشکال مبرا هستید و ... . این ذهنیتا، از یه فیلم که چند روز پیش دیدم فوران کرد. فیلمی به اسم "بوسهء آخر"...

فیلم به اسم "دِ لَست کیس"، ماجرای 4 تا زوج جوون بود. روایت چهارتا پسر که هرکدوم رو در ارتباط با زوج شون به تصویرکشیده بود. چهار تا زوج که همه شون – مثل همهء زوج های ایرانی- از رابطه شون کلافه اند. یکی زن و شوهری بودند با یک بچهء یک ساله که پسره  از دست زن و زندگیش کلافه است. یکی یک زوج که روز ازدواجشونه و داماد تو فکر یک دختر دیگه است. یکی یک زوج که با هم "فقط" دوست اند و تو هم میلولن... و یکی هم یک زوج جوون که میفهمن زن باردار شده و درگیر استرس اون دوران میشن...

3-قدیما، تو دوران نوجوونی و جوونیم، نگاهم پاک ِ پاک بود. پسرا که هیچ، ولی هر دختری رو که میدیم، ذل میزدم تو چشمهاش که ببینم تَهِ چشماش چی داره، دنبال یه چیزی تو نگاه اطرافیان بودم، یه حس و حال ماورایی که شاید از کتابهایی که خونده بودم و میخوندم تو سرم مونده بود. از بوف کور و سنگ صبور و شرق بنفشه و هیس و ... . فک میکردم همهء زنها و مردها پاک و یک دل اند. فک میکردم همهء زنها فقط به شوهرشون فک میکنن و م.ی.د.ن و همهء مردهای متاهل، متهد اند. فک میکردم عشق اول و آخر همه یکیه  یا به قول اون مرحوم، اگه یکی "عشق اول" یارو نباشه، حداقل "عشق آخرشه". حالا اینها همه به کنار.... . الان بعد از 10-15 سال از اون زمانها، اصلا" حال و روزم به کلی عوض شده. الان کلا" آدم متعهدی ام. مزاحم کسی نمیشم و سعی میکنم کسی رو نرنجونم. الان هنوز روابط برام قداست دارند. قدیما از هرکی خوشم میودم، چه پسر و چه دختر، سعی میکردم که هرطور شده، اتصالی، برخوردی، چیزی با یارو بوجود بیارم. ولی الان حوصلهء هیچ آدم جدیدی رو ندارم. بیشتر دوست دارم با دوستهای قدیم ام باشم. من که به قول مهدی " باکره" روحی و جسمی بودم، الان با نگاهم میخوام ترتیب یارو رو بدم. من که قبلا" از هر آدم، فقط یه جفت چشم می دیدم، الان با یک نگاه، سایز قد و وزن و پایین و بالای هرکسی رو میفهمم. با بچه ها که صحبت میکردم، مخصوصا" اونهایی که متاءهل اند، اونها هم همچین چیزی میگفتن. یکی میگفت که این قضیه مصداق همون ضرب المثل است که میگن :"از گشنه بگیر بده به سیر"!. یا اون یکی میگفت: این خاصیت ازدواجه. میگفت چون ازدواج، تَهِ زندگی عشقی آدم رو میبنده، برا همین آدم دوست داره حداقل با نگاهش از اسارت دربیاد. هر چند مورد داشتیم که یارو نه تنها با چشمهاش، که با همه جاش، مخصوصا" "اونجاش"، خیلی بدجور از اسارت دراومده... . مثل یکی از بچه های قدیمی که چند وقت پیش دیدمش و از زن وبچه اش احوال گرفتم و  ازش پرسیدم:" دیگه خلاف نمیکنی؟". گفت: "نه. فقط یه خورده  زیادی خانوم بازی میکنم."....

... از فیلمه میگفتم. تو فیلم، همون زوجی که "چالش" بارداری رو میگذروندن، یک کمی از نظر احساسی بهم ریخته و آشفته بودن و تو همین حین، "فیل"ِ داداشمون یاد هندوستان کرد و  با یه دختری ریخت رو هم  باهاش برنامه پیاده کرد. بعدش هم زنش فهمید و شوهرشو از خونه انداخت بیرون و پسره هم افتاد به گُه خوری. دست آخر پدرِ دختره اومد و دامادشو نصیحت کرد  و گفت که: خیلی زنها ممکنه به خیلی مردهای زن دار "پا" بِدن. یا ممکنه یه مرد تو ذهنش به زنش خیانت کنه. ولی مهم اینه که در عمل چکار میکنه...

ما ایرانی جماعت، در عمل : فاتحه... .

............................................................................

مرتضی پاشایی مُرد. خواننده ای که من نمیشناختمش و طبق معمول، این جماعت احمق که فقط دنبال کارهای حاشیه ای و پُزهای روشنفکرانه اند، تو اکثر شهرها دور هم جمع شدند تا براش مراسم بگیرن و یادش رو زنده کنند. هیچ کس هم اصلا" به نیت خانوم بازی و دختر بازی و پسر بازی تو این مراسم شرکت نکرد. اصلا". همه فقط و فقط بخاطر "مرتضی پاشایی" اونجا رفتند...

.....................................................

اللهم اِنّی أسألک أن ترینی ولی أمرک ظاهرا" نافذالأمر....

.....................................................

حق.



توماج جان

"امیر" دلیل یادآوریِ جواد و جواد بازیهام بود. چند روز پیش اومده بود دنبالم و با هم میچرخیدیم. یه چند دقیقه ای رفت خرید کنه و تو ماشین تنها بودم. آهنگ "جواد یساری" شروع شد و منو با خودش برد به دور دورا....برد به خونهء قدیممون و بهروز رو اورد به یادم....  

         اگه هفت تا آسمون زیر پای من باشه /  باغ زیبای بهشت اگه جای من باشه                                                اگه هر چی حوریه همه دور من باشن /  یا که خوشگلا باهام همه هم سخن باشن                                                     به خدا بی تو دلم پر از غمه /  همه دنیا برام جهنمه                                                                               با تو در صحرای گرم برهوت  /  روز و شب تشنه توی کویر لوت                                                                   آفتابِ داغ و تحمل می کنم /  اونجا رو پر گل و سنبل می کنم....

 بهروز ، پسرِ سکینه خانوم - همسایه خونه قدیممون- و همبازی داداشهام بود.صداش خیلی شبیه جواد یساری و آهنگهاش رو خیلی خوب میخوند.البته یکی دو سالی بزرگتر داداشهام، خیلی شیرین و به غایت تخس بود! آخرین بار که دیدمش، داماد شده بود و خیاطی داشت. میگفتن خوب کت و شلوار میدوزه... .  فکر نکنم تا حالا در مورد اون خونه که توش بدنیا اومدم چیزی گفته باشم. نگفتم که بچهء اون پایین مایینهام. بچه خواجه ربیع(با اَکسِنتِ مشهدی: خاج رِبِی).خواجه ربیع کوچه ابریشمی. تا 5-6 سالگیِ من اونجا بودیم؛یعنی حدود 30 سال قبل. برای همین هم خیلی خوب یادم نیست غیر از یه خاطرات دور و تصاویر پراکنده. یادمه با بچهء اکرم خانوم، همسایهء سمت راستی مون بازی میکردم. همسایهء سمت چپی مون آقای کلاهان، کچل بود و پیکان قرمز داشت. خونه از اون قدیمی ها بود که زیرزمین داره و از تو خونه، چند تا پله میره بالا (حالا شما بخونید دوبلکس!). همون طبقه بالاش تلویزیون رو گذاشته بودیم. یه عکس دارم همونجا جلو تلویزیون، که داره برنامه کودک پخش میکنه. مجری برنامه "خانوم خامنه ایه"... . خونه تو یه کوچه بن بست ِ دومتری بود که همون سه تا خونه رو داشت.  داداشهام و بهروز، کلاس "ژیمناستیک" میرفتن. بعدش میومدن تو خونه بالانس و جفتک و وارو میزدن. یه بار که مامان مدرسه بود و بهروز داشت "کلّه ملّاق" میزد و منم داشتم نگاش میکردم ، پاش خورد تو صورتم. علی -داداش بزرگم- ترسیده بود. یادم نیست که مامان باهاش دعوا کرد یا نه....

یه عکس دارم با شورت و تی شرت صورتی و یک کلاه لبه دار صورتی رو سرمه. از اون عکس رنگی ها که بابا، با دوربینِ "یاشیکا"ش گرفته بود. عکسها رو که نگاه میکنم، یه چیزهای محوی میاد تو ذهنم.تو اون مسافرت زهره-دختر عمّه ام- هم با ما بود.با اون پیکان آبیِ کارلوکس بابا رفته بودیم. از اینکه کجاها رفتیم و چه کارا کردیم، چیز زیادی به یاد ندارم. 4 یا 5 سالم بوده.یادمه زهره باهام بازی میکرد. بهم میگفت "پیشی"! منم هی میرفتم قایم میشدم و لوس میکردم خودمو. تو عکس، موهام بورِ بور و  لَختِ لخته.چقدر همه چی بهتر بوده!...

تو همون عکسی که با لباس و کلاهِ صورتی ام، دور چشمم ورم داره. ورمِ صورتم مال همون وقت بود که پای بهروز خورده بود تو صورتم. نمیدونم چطور و با چه شدتی بهِم خورده بود که اونهمه داغون شده بودم. وقتی بهش فکر میکنم، بوی روغن میاد تو دماغم و دستِ گرمِ مامان رو حس میکنم. شبها، مامان به صورتم "روغن کرچک" میزد. اگه اشتباه نکنم، روغن رو با تخم مرغ قاطی میکرد. (از این تخم مرغش مطمئن نیستم)، باید ازش بپرسم.شبها قبل از خواب، به صورتم روغن میمالید که وَرَمش زودتر خوب بشه و کبود نمونه.  اینو از همه بهتر به یاد دارم. یه روز مامان بیدارم کرد. شب قبلش به صورتم روغن زده بود.(روغن یا شایدم روغن و تخم مرغ!). مامان دستشو به سر و صورتم میکشید و میگفت : خوشگلم بیدار شو... .منم بیدار نمیشدم! مامان گفت پاشو میخوایم بریم...  خودمو  لوس میکردم و(احتمالا" با همون صدای بچگانه و خواب آلود) که :کجا میخوایم بریم؟... مامان گفت: پاشو ؛ میخوایم بریم یه جای خوب....  گفت: عزیزم، پاشو. میخوایم بریم دریا... اولین تصویری که از دریا تو ذهنم دارم همونه. چقدر دریا آبی بود و چقدر من ماسه بازی میکردم. با یه بیلچه و یه سطل کوچولو....

دلم دریا می خواد. از اونها که آبِ آبی و تمییز داره. میخوام با تو برم دریا...

 

.................................

بیست و سوم مهر ماه. سالگرد توماج...

.................................

حق.

....................................

پس نوشت: دیشب رفتم درمونگاه. دکتره همجنس باز بود! عوضی،کلی منو انگول چنگول کرد! میگم حکایتش رو...

 

 

پاییز زیبا*

سید گفت : "بشاش بهش خوب میشه". شاشیدم. خوب نشد...

بعضی آدمها، ذاتا" پست اند. تو بیرجند زیاد از این دست دیده بودم. البته استثناهایی هم بود. مثل پسرِ پرویز. پرویز یکی از معدود استادهایِ واقعا" استاد بیرجند بود. تو گروه ریاضی. همین "استاد" بودنش به مذاق خیلی ها خوش نمیومد و پرویز یک استاد "مغضوب" بود. من با پسرش بسکتبال بازی میکردم. بهم میگفت" آدمهای کویر چشم تنگ اند". میگفت:"من نمیخوام زنم کویری باشه."... . هر چند اونموقع ها اکثر جوونای هم سن و سال من که 4 تا کتاب خونده بودن-که حتما" "کویر" شریعتی هم تو اون 4 تا بوده- فکر میکردن که کویر سرشاز از پاکی و لطافت و احساسه. ولی هر کدومشون که طعم کویر رو چشیدن،  چشمای کثیف و دلهای پست تنها ذهنیتی بوده که براشون از اونجا باقی مونده. ..

"سید" رانندهء سرویس شب بچه های رستورانه. منهم خیلی وقتها باهاش میرم. ساعت حدود 12.30 میاد دنبال بچه ها و میرسونه شون. ماهی 300 تومن هم میگیره. شاید تو هیچ کاری امثال من و سید نتونیم با کارکردن از ساعتِ 12.30 تا 1.30 ِشب، ماهی 300 تومن بگیریم؛ ولی خیلی هامون همت این ساعت کارکردن رو نداریم و یا شاید اونقدر نیازمند نیستیم که اون موقع شب کار کنیم. احتمالا" سید نیاز داشته باشه. البته خودمو که نگاه میکنم میبینم از سید "نیازمندتر"ام. سید یک خونه تو بهترین جای مشهد داره که داده اجاره. یک خونه هم تو همون بهترین جا داره که توش زندگی میکنه. خودش روزها تو " ایران خودرو" و شبها با ماشین کارمیکنه. به کار همه کار داره و نظرهم میده. شبها هم ده دقیقه ای زود میاد که به شام کارگرا برسه و باهاشون شام بخوره! ....

اصلا" دوست ندارم که دست و پام رو بخاطر "قانقاریا" قطع کنن و بکَنَن. 2 هفته پیش مطمئن بودم که انگشتم جونمو میگیره. سَر شب، تو رستوران،موقع گذاشتن کیفم تو کمد، یک قسمت از ورق فولادیِ در انگشتمو خیلی عمیق بُرید. یک قسمت از پوشت و گوشتم باز شده بودو خونش بندنمیومد. نمیخواستم برم درمونگاه که یک بخیه مفتی بزنن رو انگشتم. به پانسمان هم اعتقادی ندارم،چون حس میکنم زخم رو تازه نگه میداره و دیرتر خوب میشه.دوطرف زخم رو گذاشتم رویهم و محکم فشار دادم. تا وقتی فشار میدادم خوب بود،ولی تا انگشتم رو از رو زخم برمیداشتم دوباره باز میشد و خون میومد. شب به سید زنگ زدم که زودتر برم. تو راه سید گفت " ادرار کنی روش خوب میشه." پرسیدم:چی؟! . گفت:"بشاش روش. خوب میشه." بهم گفت که خودش اینکارو کرده و جواب داده! خودم هم قبلا" شنیده بودم ولی جرات عمل کردن رو نداشتم. آخر شب رفتم تو دستشویی خونه. نشستم و... تمام. از فرداش زخمم باد کرد. دروغ نباشه، یک کم ترسیدم ولی پیه این رو به تنم مالیدم که انگشتمو قطع کنن. فقط میخواستم زودتر این کارو بکنن تا مجبور نشم کل دستم رو بدم بِبُرن.. چند روزی صبرکردم....  از اونجا که هر کاری "آثار ما تاخر"ی داره، این شاشیدن من هم بعد از چند روز عمل کرد و دستم کم کم خوب شد. اینو گفتم که یادتون بندازم که هرکاری که میکنید، ممکنه تا سالیان سال، اثر داشته باشه و حتی در آیندهء خیلی دور به دردتون بخوره. از ما گفتن بود... .

پاییز فقط یک چیز خوب داره ، اونم بارون اولشه. هر سال اول پاییز یه بارون ملایم میاد که انگار تابستون رو میشوره و سرما رو با خودش میاره. این بارون میان فصلی رو دوست دارم.طویلهء بیرجند که بودم، وقتی میبارید، با "وحید" میرفتیم پیاده روی که خیس بشیم. البته اون مال جوونی بود.این سالها، بیشتر سعی میکنم از دیدن بارون لذت ببرم تا از خیس شدن... هر چند تا الان خبری از بارون  نیست.

..................................

*: در اینجا، زیبا به معنی مزخرف و گ.. و تخ... به کار رفته. اینطوری نوشتم که باز نگید اسم پست ش بی ادبیه...

 

یا ابو تراب...حق